امروز:
دوشنبه - 28 بهمن - 1398
ساعت :

ورزش

گوناگون

روح الله احمدی

شعر طنز بی‌اعصاب

مدرک فوق دکترا دارم
منتها آس و پاس و بیکارم

زن گرفتم، زنم ولم کرد و
رفت، حالا بدون شلوارم

شام و صبحانه‌ام یکی شده و
این وسط گم‌شده‌ست ناهارم

شب و روزم تخیلی شده است
شب شبیه شغال بیدارم

روزها ایستاده می‌خوابم
درب و داغان شده‌ست اعصابم

ظاهرا گرچه شاد و خندانم
چند وقتی‌ست درب و داغانم

آن‌قدَر توی گِل فرو رفتم
گل رسیده‌ست تا تهِ رانم

توی تهران به این درندشتی
منم و گاز و بوقِ پیکانم

جای تفریح و خنده و شادی
یا به دنبال لقمه‌ای نانم

یا به دنبال جرعه‌ای آبم
درب و داغان شده‌ست اعصابم

خشن و سخت و خشک و بددهنم
هرچه دستم رسید می‌شکنم

گرچه از دور شکل انسانم
از جلوتر شبیه کرگدنم

هرکسی چپ نگاه کرد به من
باید او را دمر کنم، بزنم

پس‌پریشب فرار می‌کردند
هم پدر، هم برادرانِ زنم

هم همه دوستانِ نابابم
درب و داغان شده‌ست اعصابم

چون نمانده‌ست طاقت و تابم
درب و داغان شده‌ست اعصابم

باید آزاد مثل رود شوم
من که حالا شبیه مردابم

خنده درمان درد بی‌درمان
خنده باشد همیشه شادابم

من که این‌قدر خوب لالایی
بلدم، پس چرا نمی‌خوابم

چون نمانده‌ست طاقت و تابم
درب و داغان شده‌ست اعصابم
شاعر : روح‌الله احمدی

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید